::A N G E L::

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ۱٢ آذر ،۱۳٩٠

محرم

سلام .. امیدوارم همگی خوب باشید.. بالاخره تونستم یه وقتی بزارم و یه عکسی برای اینجا درست کنم...اما هنوز قسمت لینک ها مشکل داره .. برای همین متاسفانه لینک هیچ کس رو ندارم فعلا...

امیدوارم عزاداری همه قبول باشه.... محرم امسال هم زود اومد و زود هم داره میره... معلوم نیست سال دیگه باشیم یا نه.. از خدا می خوام بتونیم بهترین استفاده رو از این روزها و شبها ببریم... صحبت های امامان همه درس و همه آموزه ایست برای ما که متاسفانه درباره آن نمیاندیشیم... با این حال از میان بهترین  ها یکی رو انتخاب کردم که اینجا بنویسم... اگه دقت کنیم توی این حکایت خیلی نکته ها نهفته است...

جوانى خدمت امام حسین علیه السلام رسید و گفت: «من مردى گناه کارم و نمى توانم خود را از انجام گناهان بازدارم، مرا نصیحتى فرما». امام حسین علیه السلام فرمود:


پنج کار را انجام بده و آن گاه هرچه مى خواهى، گناه کن. اول، روزى خدا را مخور و هرچه میخواهى گناه کن. دوم، از حکومت خدا بیرون برو و هرچه میخواهى گناه کن. سوم، جایى را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هرچه مى خواهى گناه کن. چهارم، وقتى عزراییل براى گرفتن جان تو آمد، او را از خود بران و هرچه مى خواهى گناه کن. پنجم، زمانى که مالک دوزخ، تو را به سوى آتش مى برد، در آتش وارد مشو و هرچه مى خواهى گناه کن.


جوان اندکى فکر کرد و شرمنده شد و در برابر واقعیت هاى طرح شده، چاره اى جز توبه نیافت

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠

مثل همیشه ... قالب

سلام .. امیدوارم همگی خوب باشید... اگه زیاد به وبلاگاتون سر نمیزنم از همینجا معذرت می خوام .. آخه خیلی کار دارم... قالب وبلاگم هم که خراب شده بود اعصابم خورد شد... الان یه قالب پیدا کردم.. با اینکه قالب قبلی رو خیلی بیشتر دوست داشتم اما نتونستم اونجور که بخوام دوباره ویرایشش کنم برای همین یکی دیگه رو مجبور شدم انتخاب کنم... اما نمیدونم چطور آهنگ بزارم توی وبلاگم ... چون من اون آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست داشتم .. لینکش رو کژی کردم توی قسمت ویرایش قالب اما انگار اجرا نمیشه.... کسی هست بدونه چطور میشه آهنگ گذاشت... که وقتی وبلاگ باز میشه خود به خود شروع کنه به اجرا کردن! نه اینکه لینک آهنگ گوشه وبلاگ باشه

حالا ببینم می تونم این قالب رو بهترش کنم یا نه...

فعلا خدانگهدارلبخند

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳٩٠

مشکل آهنگ وبلاگ

 

سلام.... امیدوارم همگی خوب باشید...

می خوام بدونم دوستانی که میایین اینجا ، آیا آهنگ وبلاگ منو میشنون؟ آخه من خودم آهنگ رو نمیشنوم اما از یکی از دوستان که پرسیدم گفت آهنگ وبلاگت قطع نشده .. حالا برام جالب شده ببینم اصلا آهنگ وبلاگ درسته یا نه.. ممنونم میشم بگید آهنگ رو میشنوید یا نه!

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٠

قالب وبلاگ - قسمت دوم

با سلام... امیدوارم همه خوب باشید... و همچنین با آرزوی قبولی عبادات همه ... لبخند

من این عکس رو درست کردم ... اما نمیدونم چرا آهنگ وبلاگم قطع شده؟ ... من فقط عکس رو عوض کردم دیگه قسمت های دیگه قالب رو دست نزدم...

کسی هست که بتونه کمی بکنه توی این زمینه؟؟

و اینکه لینک دوستان همه پریدن... می خوام دوباره لینک بزارم .. نمیدونم چطوری باید داخل خود قالب لینک بزارم.. توی خود پرشین بلاگ توی مدیریت مرکزی نوشته لینک دوستان.. اما وقتی لینکی رو اضافه می کنم اینجا هیچی نشون نمیده.....

ناراحت

کاش ستاره صبح بود.. همونی که برام این قالب رو درست کردگریه

اما خیلی وقته دیگه نمینویسه ... و ازش خبری ندارم

حالا این سایته که نوشته بود برای آپلود.. ادعا می کنه که دائمیه .. امیدوارم همینطور باشه .. دوباره بعد از مدتی عکس های منو حذف نکنه از روی سایتش

 

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٠

قالب وبلاگ

سلام...امیدوارم همگی خوب باشید... نماز روزه هاتون قبول .... ان شالله

خیلی وقته دیگه صفحه خود وبلاگ رو نمیبینم .. یعنی فقط می رم توی قسمت نظرات و اونجا آبدیت می کنم و نظرات رو چک  می کنم ... بعد از مدتی خود وبلاگم رو باز کردم تا همه عکس ها پریده ... اولا فکر می کردم روی کامپیوتر من نشون نمیده اما ظاهرا از روی اون سایتی که آپپلود کرده بودم عکس ها رو ، دیگه اون عکس ها هم پاک شده آخه مال 7 سال پیش بوده این عکس ها .. حالا دوباره باید یه سرو سامونی به قالبش بدم .. اول فکر کردم بلد نیستم عکس بزارم اون بالا اما امروز امتحان کردم دیدم نه اون قدر ها هم سخت نیست نیشخند.. فقط باید یه عکس دوباره درست کنم و آپلود کنم... حالا محض امتحان فعلا این عکسه این بالا باشه .. بعدا باید درستش کنم ... در ضمن لینک های دوستان هم دیگه نشون داده نمیشه .. من قبلا توی سایت blogrolling لینک ها رو آپلود می کردم ... فکر کنم اونم فیلتره که دیگه اینجا نشون نمیده لینک ها روچشمک

تمام این عکس های کناری سمت چپ هم همه تاریخ گذشته شدن خنده

مثل مخروبه شده اینجا.... دقیقا 7 سال گذشته از این قالب ... خونه هم بود تا حالا کلنگی شده بود .. دیگه چه برسه به عکسزبان

خب فعلا علی الحساب این عکسه بالا باشه ... تا بعد ..

به زودی یه عکس خوشگل میذارم عینک

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠

آیا می‌توانی روی آب راه بروی

ابوسعید را گفتند: کسی را می‌‏شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روی آب راه می‌‏رود.

شیخ گفت: کار دشواری نیست؛ پرندگانی نیز باشند که بر روی آب پا می‌‏نهند و راه می‌‏روند.

گفتند: فلان کس در هوا می‌‏پرد. گفت: مگسی نیز در هوا بپرد.

گفتند: فلان کس در یک لحظه، از شهری به شهری می‌رود.

گفت: شیطان نیز در یک دم، از شرق عالم به مغرب آن می‌‏رود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتی نیست.

مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.

 

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩٠

در ادامه مطلب قبلی...

با سلام... امیدوارم همه خوب باشن... بعضی از دوستان اعتراض کرده بودند روی پست قبلی که چرا در مورد معلم ها اینجور نوشتم...چشمک

حکایت این پست هم شده مثل اینه که اصل قضیه و درسی که توش نهفته است رو گذاشتیم کنار و میگیم چرا از شخصیت یک معلم و یک دکتر استفاده شده....

البته ازشون بخاطر نکته بینیشون تشکر می کنم ... و من هم سعی می کنم از این به بعد با تامل بیشتر مطالبم رو بنویسم لبخند

من اصلا قصد جسارت به هیچ قشری از مشاغل بخصوص معلمان و همچنین اون معلم خوب که از فرسنگها فاصله خدمتش سلام می کنم، را ندارم و اینم نمیگم که معلم ها خوب نیستن و دکتر ها همه خوب هستن ... بقول خودت توی هر قشری خوب و بد هست و نباید یک طرفه به قاضی رفت...

یادمان باشد که همیشه معلم ها بهترین الگو و تاثیر گذار ترین الگو  برای دانش آموزان هستند... این را هم قبول دارم که معلمانی که بهترین تاثیر رو روی دانش آموزان دارند همیشه بیشتر بوده اند ...

همه ما باید حواسمون به عملکرد هامون باشه هر کس به نوعی اثر گذار است.. وقتی به عنوان پدر و مادر باشیم برای فرزندانمون الگو هستیم وقتی به عنوان یک دوست باشیم بر روی دوستانمون وقتی رویس باشیم بر روی کارمندهامون اثر گذاریم... .... . ... و .....

هدف از بیان این واقعه عملکرد ماست که ادعای  انسانیت می کنیم ..... 

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠

قابل توجه آدم هایی که ادعا می کنند انسانند......

این ماجرا رو جایی خوندم و واقعا دیدم چه کار درستی کرده بوده اون پدر ... وقتی کسی رو با یک لقبی صدا می زنیم یعنی اون لقب رو به همه اعضای  خانواده اون نسبت می دهیم....

واقعا شرم آوره وقتی میبینم بعضیا در مواقع عصبانیت همدیگر رو با صفات حیوانی صدا می زنند ... وقتی کسی نتواند خودش رو در حالت عصبانیت کنترل کند در واقع خودش صفات حیوانی داره نه کسی که مرتکب خطایی شده .... طرز رفتار ما نشانه تربیت و فرهنگ خانواده ماست (کاش این همیشه یادمان می موند اما افسوس ..... )

"در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.
در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.»
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.»
تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درمیان گذاشتم.
یکه خورد و گفت: «ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم...»
از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
«اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.»
خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: «من گاو هستم!»
- خواهش می کنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر
۱۳
ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...
دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: «آخه، می دونید...»
- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.
خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد
و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
«دکتر... عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه
...» "

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٩

 


 هنگامی که برادران یوسف (علیه السلام) می خواستند او را به چاه بیفکنند ،وی خندید ،برادرانش تعجب کردند و گفتند : برای چه می خندی ؟! حضرت یوسف (علیه السلام) راز خنده خود را این گونه بیان کرد:
فراموش نمی کنم روزی را که، به شما برادران نیرومند نظر افکندم و خوشحال شدم و با خود گفتم : کسی که این همه یار ویاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت ! روزی به بازوان شما ، دل بستم ،اما اکنون در چنگال شما گرفتارم و به شما پناه می برم ،ولی به من پناه نمی دهید.
خدا؛ شما را بر من مسلط ساخت تا بیاموزم که به غیر او ( حتی برادرانم )تکیه نکنم

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


سه‌شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٩

گاهی کاسه چوبی را خودمان برای خود میسازیم

از هر دست بدیم از همون دست هم میگیریم... خیلی باید مواظب رفتارمان باشیم که روزی هم خواهد رسید که ما نیز نیازمند دیگران خواهیم بود ... آن وقت قلب نازکمان مانند کهنسالان امروز در فردایی نزدیک چه آسون خواهد شکست..........

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


Home

Contact me

Add to favorites

Set as home page

Yahoo ID

                          

My friends

 

 


Powered by .persianblog
Desinged by www.paradise425.tk
Copyright © 20** ستاره صبح All Rights Reserved