::A N G E L::

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳

 

سلام به همه کسانی که الان تو وبلاگ من هستند.

من خودم دوست ندارم از تنهايی و غم و اندوه بنويسم . اما بعضی موقع ها يه چيزی به ذهنم می خوره که همون رو رو کاغذ پياده می کنم. خودم هم وقتی متنم رو می خونم خيلی دلم ميسوزه. مثل اين داستان. اگه دوست داشتيد بخونيدش. من که اينو خيلی دوست دارم. يادمه کلاس سوم راهنمايی بودم که اين داستان کوتاه رو نوشتم .

............................................................................................................... 

باد در موهای دخترک موج های دريا را نشان می داد و گير قايقی مانند او را در خود غرق می کرد و به اعماق خود فرو ميبرد. ستارگان نيز نيز مانند چراغ های معلق در آسمان می درخشيدند و به دخترک نگاه می کردند و شبی پر از اندوه را به او هشدار می دادند. طوفان وحشتناک آن شب ماه را از آسمان جدا کرده و به داخل برکه انداخته بود. شب، شب طولانی و تاريکی بود. درختان اشکال خود را با هم ترکيب کرده بودند و ديو وحشتزايی را در جنگل به وجود آورده بودند که انگار به سمت دخترک در حرکت بود. صدايی که از بهم خوردن دندانها حاصل می شد بيانگر ترس او بود. گوش هايش را که سرد شده بود با دستانش پوشاند. نا خود آگاه چانه اش شروع به لرزيدن کرد، بغض گلويش را پر کرد و در آن هنگام اشکی زلال از دريای آبی چشمانش جدا شد و بر روی گونه های سرخش به حرکت درآمد.دخترک دستهايش را پايين آورد و قطره اشک بر روی دستش افتاد و به دنبال آن قطرات ديگر هماز دريای پر تلاطم چشمانش جدا می شدند و بر روی دستش می افتادند. اشکها برای دستش سنگينی می کرد. نگاههايش را که در آسمان گم شده بود يک لحظه هم از پارچه سياه آن بر نمی داشت.باد پاهای سستش را به حرکت درآورد. قدم هايش را بر روی زمين حرکت داد، انگار برای زمين هم سنگينی ميکرد.عجب شب سنگينی بود آن شب. صدای ناقوس کليسای آن طرف ده به صدا درآمد و نيمه شب را خبر داد. همه جا آرام بود ولی باد بی قرار. ابرهای سياه روی ماه و ستارگان را پوشاند. خانه های معلق آسمانی هم چراغ های خود را خاموش کردند و به خواب فرو رفتند. ابرها هم ديگر طاقت چنين غمی را نداشتند، و اشکهای آماده خود را روانه زمين کردند. قطره های باران مانند مرواريد بر روی موهای طلايی دخترک می درخشيدند. بر روی صورتش جويباری ايجاد شده که از اشک های دل مرده او بوجود آمده بود. باد تمام گلهای شقايق را از ساقه جدا ميکرد. و بی رحمانه به زنگی آنها پايان می داد. گلهای شقايق در هوا می پيچيدند و می رفتند تا از نظر دخترک دور می شدند. آن شب غم بزرگی در دل داشت ، آن غم هم برای دل پاک دخترک خيلی سنگين بود چون خانه ابدی مادرش خاک شده بود. آنقدر تنهايی برايش سخت بود که حتی در آسمانها به دنبال چهره پر تبسم هميشگی مادر می گشت ، اما يک بار هم نتوانست آن را بيابد....

********************

خيلی گريه داره... منم بعضی موقع ها يه عجب داستانهايی به ذهنم می خوره...

 

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


Home

Add to favorites

Set as home page

Yahoo ID

                          

My friends

 

 


Powered by .persianblog
Desinged by www.paradise425
Copyright © 20** ستاره صبح All Rights Reserved