::A N G E L::

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳

 

چند تا پري كوچولوي ناز با بالهاي پرپري اون بالابالاها روي ابرهاي سفيد زندگي مي كردند . اونها خيلي شاد بودند و فقط بازي مي كردند آخه كسي كار ديگه اي به اونها ياد نداده بود آنها همه جا مي رفتند همه راز و رمز هاي آسمان رو مي دونستند اما براشون خيلي مهم نبود كه اونارو تو ذهنشون نگه دارن. روزي از روزها ملكه زيباييها با لباس سفيد بزرگش كه تو تا فرشته دنباله لباسش رو گرفته بودند اومد پيش پري ها و يكي از پري هاي كوچولو رو برداشت و با خودش برد پيش خدا ، اون پري نمي دونست كجا داره ميره فقط با پاهاي كوچكش دنبال ملكه مي رفت پله پله بالا رفت تا به جايي رسيد كه فقط خدا بود ، و ملكه او را جلوي نوري خيره كننده تنها گذاشت و رفت و خدا به پري گفت امروز نوبت توست . واز روح خود در او دميد ناگهان پري چرخي خورد و دور و برش پر از ستاره شد همچنان كه اطرافش پر از نور بود ناگهان همه ملكه ها رو ديد كه گرداگردش جمع بودند و به او احترام گذاشتند . و يكي از اون ملكه ها جلو آمد و در گوش پري چيزي زمزمه كرد و با انگشتش بر روي لب پري كوچولو فشار داد طوري كه جاي فرو رفتگيه دستش در آنجا هك شد كه آن حرف را به كسي نگويد شايد او راز خلقت و آفرينش را به او گفته بود . آنگاه او را بر روي تكه ابري كه از پارچه مخمل پوشيده شده بود گذاشتند و هلش دادند . ابر پايين و پايين تر رفت و هر چه پايين تر مي رفت نور كمتر مي شد . پري كوچولو كه در حيرت مانده بود متوجه نشده بود كه ديگر بالي ندارد آخه ديگه اون تبديل شده بود به يه آدميزاد . كوچولوي قصه ما كم كم احساس خواب كرد و به خواب عميقي فرو رفتو بعد از مدتي هم ابر ايستاد و پرنده سفيدي بر روي آن نشست و پارچه را به دور اون كوچولو پيچاند و بر نوكش گرفت و پرواز كرد او مسؤليتش سنگين بود چون بايد امانت خدا را سالم به دست امانت دار مي رساند ؛ همانطور در آسمان به دنبال مقصد بود ، خورشيد هم كه اجازه ورود را گرفته بود قدم زنان پا بر خانه تاريك شب مي گذاشت ديگر روز كم كم داشت بر شب مسلط مي شد ، ني ني كوچولو با صورت تپلي داشت خواب شاه پريون رو مي ديد خيلي آرام خوابيده بود ؛ شايد بتوان صورت او را چنين توصيف كرد ؛ لبخندي زيبا بر لبهاي سرخش ، چشمان مشكي اش كه اكنون پلك ها يش با سايه باني مشكي پرده خود را بر آن انداخته بود و سرخي گونه هايش و دست لطيفش كه زير صورتش بود زيبايي خاصي به چهره معصوم او مي داد. پرنده قاصد بر بالاي سبزه زاري چند بار چرخيد و تا مطمئن شود كه اين كلبه اي كه از اين بالا خيلي خيلي كوچك است خانه گرم و دايمي اين امانت خواهد بود. پرنده آرام و بي صدا پايين آمد و پشت در نشست و ني ني كوچولو را گذاشت همانجا و دعا كرد كه از اين امانت زيبا ؛ به بهترين وجه نگهداري كنند و با نوكش چند ضربه به در زد و رفت تا امانت بعدي را تحويل بگيرد.

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


Home

Add to favorites

Set as home page

Yahoo ID

                          

My friends

 

 


Powered by .persianblog
Desinged by www.paradise425
Copyright © 20** ستاره صبح All Rights Reserved