رؤياي نيلوفري - ::A N G E L::

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳

رؤياي نيلوفري

        

                  

 

كودك بي آنكه بداند كجا دارد مي رود گل هاي روي زمين را برميداشت و جلو مي رفت تا جايي رفت كه روبرويش درختي بزرگ با دري ميان آن ديد. با دستش در را هل داد و و قتي در باز شد نوري خيره كننده از پشت در آزاد شد و فضاي بيرون را روشن كرد . پسرك نمي دانست آنجا كجاست اما حس كودكانه اش به او مي گفت آنجا حتما پر از اسباب بازي است . آرام آرام قدم هاي كوچكش را در باغ گذاشت آنجا هواي بهاري آشيانه كرده بود .شكوفه هاي صورتي با ناز و كرشنه رقص كنان در فضا تاب مي خوردند . بوي عطر بهار نارنج همه جا را پر كرده بود . سنجاب ها از روي درختان به او لبخند مي زدند. پسرك شگفت زده همه آنچه را ميديد نگاه مي كرد . جلوتر رفت و صداي آب را شنيد و فهميد كه بايد درياچه اي در همين نزديكي ها باشد درختان را كنار زد و صفحه آبي آب را ديد كه آبشاري بلند بدون اجازه وارد حريم آن مي شود و اردك هايي رنگي كه در حال بازي بودند و دو قوي عاشق آنطرف تر با هم حرف مي زدند.آنقدر اين فضا آرام بود كه كودك دلش نمي آمد با حرف زدنش سكوت پر هياهوي طبيعت را بشكند . آن طرف تر يك قايق با دو پارو و چند گلبرگ پر پر شده نيلوفر در كنار بركه ساكت خوابيده بود ..و گل هاي نيلوفر اطرافش را با لباس هاي سفيد خود پوشانده بودند. پسر بچه همانطور كه محو تماشاي اينهمه زيبايي بود ..ناگهان چيزي بر روي پايش حس كرد وقتي پايين را نگاه كرد لاك پشتي كوچك را ديد كه بر روي لاك خود افتاده بود و تقلا مي كرد كه بتواند دوباره بر روي پايش برگردد. در كنار آن نشست و منتظر ماند تا ببيند عاقبت اين لاك پشت چه مي شود اما هرچه منتظر ماند ديد لاك پشت هيچ پيشرفتي نمي كند و همچنان در حال دست و پا زدن است براي همين آن را برگرداند . لاك پشت هم بي اعتنا نسبت به پسرك كه او را نجات داده بود به طرف بركه رفت ... صداي تلاش داركوب براي ساختن لانه اش بلند شد كه آهاي مردم من دارم زحمت مي كشم ... پسرك همانطور كه نگاهش رو به پايين بود مورچه ها رو هم ديد كه به چه زحمتي باري چندين برابر خودشان را حمل مي كنند و به چه زحمتي خانه مي سازند اما ساكت و بي ريا. اين ها صحنه هايي زيبا و رنگارنگي بود كه پسرك با چشمان آبي كوچكش دنيايي به اين بزرگي را مي ديد. از جايش بلند شد و رو به باد حركت كرد نسيم را كنار مي زد و جلوتر مي رفت همچنان كه در حال راه رفتن بود ناگهان احساس كرد زير پايش خالي شده و تا خواست بيافتد و جيغ بزند ؛ دستان گرمي بر روي سرش حس كرد و چشمانش را باز كرد مادرش را از ميان مژه هاي سياهش ديد كه لبخند زنان به او نگاه ميكند . مادر با صداي پر از مهرش گفت : صبح شده و خورشيد منتظر توست . پسر كوچولو از جايش بلند شد و در آغوش مادر آرام گرفت و گفت : مادر هيچ جاي قشنگي ، امن تر از خونه نيست............

 angel

فرشته هاي آسمان ()   


Home

Add to favorites

Set as home page

Yahoo ID

                          

My friends

 

 


Powered by .persianblog
Desinged by www.paradise425
Copyright © 20** ستاره صبح All Rights Reserved