يادی از آرشيو

 
:::www.sare.ir:::

سلام . خيلی دير شد تا آبديت کنم . اما امروز تصميم گرفتم آبديت کنم .  گفتم يکی از داستان های توی آرشيومو بزارم . من اين داستان رو وقتی کلاس سوم راهنمايی بودم نوشتم . خيلی غمگينه اما من دوسش دارم چون خاطراتمو به يادم می اندازه.

 
:::www.sare.ir:::
 
باد در موهای دخترک موج های دريا را نشان می داد و گير قايقی مانند او را در خود غرق می کرد و به اعماق خود فرو ميبرد. ستارگان نيز نيز مانند چراغ های معلق در آسمان می درخشيدند و به دخترک نگاه می کردند و شبی پر از اندوه را به او هشدار می دادند. طوفان وحشتناک آن شب ماه را از آسمان جدا کرده و به داخل برکه انداخته بود. شب، شب طولانی و تاريکی بود. درختان اشکال خود را با هم ترکيب کرده بودند و ديو وحشتزايی را در جنگل به وجود آورده بودند که انگار به سمت دخترک در حرکت بود. صدايی که از بهم خوردن دندانها حاصل می شد بيانگر ترس او بود. گوش هايش را که سرد شده بود با دستانش پوشاند. ناخود آگاه چانه اش شروع به لرزيدن کرد، بغض گلويش را پر کرد و در آن هنگام اشکی زلال از دريای آبی چشمانش جدا شد و بر روی گونه های سرخش به حرکت درآمد.دخترک دستهايش را پايين آورد و قطره اشک بر روی دستش افتاد و به دنبال آن قطرات ديگر هم از دريای پر تلاطم چشمانش جدا می شدند و بر روی دستش می افتادند. اشکها برای دستش سنگينی می کرد. نگاههايش را که در آسمان گم شده بود، يک لحظه هم از پارچه سياه آن بر نمی داشت.باد پاهای سستش را به حرکت درآورد. قدم هايش را بر روی زمين حرکت داد، انگار برای زمين هم سنگينی ميکرد.عجب شب سنگينی بود آن شب. صدای ناقوس کليسای آن طرف ده به صدا درآمد و نيمه شب را خبر داد. همه جا آرام بود ولی باد بی قرار. ابرهای سياه روی ماه و ستارگان را پوشاند. خانه های معلق آسمانی هم چراغ های خود را خاموش کردند و به خواب فرو رفتند. ابرها هم ديگر طاقت چنين غمی را نداشتند، و اشکهای آماده خود را روانه زمين کردند. قطره های باران مانند مرواريد بر روی موهای طلايی دخترک می درخشيدند. بر روی صورتش جويباری ايجاد شده که از اشک های دل مرده او بوجود آمده بود. باد تمام گلهای شقايق را از ساقه جدا ميکرد. و بی رحمانه به زنگی آنها پايان می داد. گلهای شقايق در هوا می پيچيدند و می رفتند تا از نظر دخترک دور می شدند. آن شب غم بزرگی در دل داشت ، آن غم هم برای دل پاک دخترک خيلی سنگين بود چون خانه ابدی مادرش خاک شده بود. آنقدر تنهايی برايش سخت بود که حتی در آسمانها به دنبال چهره پر تبسم هميشگی مادر می گشت ، اما يک بار هم نتوانست آن را بيابد....
 
 
:::www.sare.ir:::
/ 39 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عزيزآقا

سلام و آفرين بسيار تصويری بود و من کلی لذت بردم از اين همه تمثيل و تصوير که در هم آميخته بوديد . اگر مايل بوديد مطالب خيلی ساده و پيش پا افتاده ای را که کسی از روی زمين بر نمی دارد بخوانيد به من سری بزنيد . مهربان باشيد .عزيزآقا

`پريسا

همه از عشق سخن می گويند از عشقی که امروزه زير دست و پاست اين روزها در اينجا همه نام احمقانه ترين احساس های دنيا را عشق نهاده اند همه از عشق می گويند اما عاشق واقعی نيستند چون از انسان به معبود پيوند نيافتند چون معنای وصال را در نيافته اند اين است آن چه که من سخت در آن اسير گشته ام!!!!!

ub

چرا نوشته های لطیف باید غم انگیز باشن؟

مکافات

دوباره سلام....آقا ما قبلا نظر داديم......فقط اومدم بگم....به روزم.....يا حق

سعید تو...

سلام...سلام....چطوری....خدارو شکر که بعد از اين چند وقت تونستم يه سر به دوستام بزنم.....حالو احوال چطوره ...خوبيد خوشيد..ايشاا...که هميشه سر حال باشيد.....راستی يه سر بزن آپ کردم...

goldoone

سلام سلام !عيدت مبارک.... خيلی قشنگ بود ......چرا ديگه بهم سر نميزنی؟؟؟؟؟

meisam

سلام داستان زيبايی بود.من يه شعر نوشتم.فعلا

مهدی

واقعاٌ داستان قشنگی نوشتی و از اينکه در مورد ويبلاگم نظر دادين خيلی متشکرم اميدوارم خيلی در زندگی موفق باشين