يادی از آرشيو

 

i808377027466.gif

سلام .. اينا رو ۶ تير صاحب اصلی وبلاگ نوشته بود( آخه من اينجا مستاجرم 04.gif) و تصميم گرفتيم که دوباره بعضی از مطالب آرشيو رو بنويسيم..گقتم شايد جالب باشه اگه يادی هم از گذشته بکنيم

اين داستان رو شايد خيلي شنيده باشيد، ولي من يه بار ديگه مينويسمش:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.

می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش می دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

اي كاش اين كار رو كرده بودم ................. با خودم فكر مي كردم و گريه! . . .

اگه همديگرو دوست داريد، به هم بگيد، خجالت نکشيد، عشق رو از هم دريغ نکنيد، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه!     

       

iran-sare2008 Group( www.sare.ir ) iran-sare2008 Group( www.sare.ir )

     

/ 46 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
from the heaven

اگه اجازه بدی يه بحث جالبی توی بلاگ ايشون هست جالب ديدم بهش سر بزنی. چون که دقيقا تو همين مايه يه مساله نوشته برام جالبتره اگه کامنتارو بخونی. البته من الان اونجا ميرم و ميگم که يه چنين داستانی اينجا هست و دوست دارم بدونم اين تبادل نتيجه اش چی ميشه. اميدوارم اجازه بدی. (به نظر من که عالی بود این نوشته و من کاملا متاسفم که حرف دل انقد باید دیر زده بشه. من شخصا این کارو نکردم و الانم احساس خوشبختی و رضایت می کنم). http://hsearcher110.persianblog.ir/

شلمان !!

سلام . لينک شما رو در وبلاگم قرار دادم . دوست داشتيد شما هم همين کار رو کنيد .

Heaven Searcher

سلام...From the heaven گفت يه سری اينجا بزنم ... اين داستان رو قبلا چند باری خوندم .. ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نبود .. به هر حال من فکر کنم اگه عشق واقعی باشه خودش ... خودشو نشون می ده !!! هميشه موفق باشی

میثم

سلام.به نظر من لذت و جذابيت های عشق به همين چيزهاست و اين شرم و حيا باعث بهتر جلوه کردنش می شه ..... اما هميشه نه .......

mohajer

سلام ! عشق ! کمی حرف زدن ازش سخته بر حسب شرايط ما !

Shobeir

سلام آخ که حرف دل مارو زدی ! در ضمن التماس دعا !

nili&nedi

سلام دوست من.خيلی خوشحللم که به خانه کوچک ما امدی وب لاگ قشنگيه.موفق باشی

nili&nedi

وای ببين من اين داستان رو سه بار خوندم و هر بار گفتم نازززززززززززززززززززززززززززی فوق العاده بود

sara

سلام. مرسی که پيش من اومدی . من اين داستان رو خوندم خيلی دوستش دارم چون دقيقا همانند اتفاقيه که واسه من افتاده . باز پيش من بيا.

آتيش پاره

سلام وبلاگ و متن خيلي جالب داري اگه تونستي باز هم به من سر بزن و وبلاگ من رو هم به دوستات معرفي كن مرسي