گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نمای تو و اين مردم شد

به گمانم دل من باز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

دل خزانسوز بهاری است بهاری است که نيست

روز وشب منتظر اسب و سواری است که نيست

در دلم اين عطش کيست خدا می داند

عاشقم دست خودم نيست خدا می داند

عاشق چشم تو هستيم و زما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

/ 1 نظر / 7 بازدید
mahdi

از پيامت ممنون.