سلام بعضی از شعرهای کتابهای دبستان هيچ وقت از يادمون نميره وقتی که اونها رو می خونيم دوبره ياد مدرسه . .. نيمکت و... می اوفتيم . من که دوست دارم اگه شده يه لحظه هم به اون دوران برگردم . اما ميدونم هيچ وقت چنين اتفاقی نمی اوتد برای همين با خاطرات آن زندگی می کنم....

                         

Abr.gifAbr.gifAbr.gif

 

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
رودها را افتاده
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
اسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان ميزدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی انها سنگ ریزه
سرخ و سبزو زرد و آبی
با دو پای کودکانه میدویدم همچو آهو
میپریدم از سر جو
دور میگشتم ز خانه
میپراندم سنگ ریزه
تا دهد بر اب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
میشکستم کردخاله
میکشانیدم به پایین
شاخه های بید مشکی
دست من میگشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
میشنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
هر چه میدیدم آنجا
بود دلکش بود زیبا
شاد بودم میسرودم

 113.gif

 

روز ای  روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
با همه سبزی و خوبی
گو چه میبودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخها میزد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه از کناره با شتابی
چرخ میزد بی شماره
گیسوی سیمین ما را
شانه میزد دست باران
بادها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
به چه زیبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی پندهای اسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا

 

 Abr.gif

اين شعر و اين عکسهارو از اينجا برداشتم...03.gif:

http://www.hamyar.net/Poems/BaazBaaraan.htm

/ 7 نظر / 17 بازدید
هویدا

سلام شاه پريونبیایم ياد بگيريم شعر فردامونو قشنگتر از ديروزمون ساز کنيم

علی

سلام! ممنون از لطفتون و ممنون از اينکه به وبلاگم سر زدين! خوشحال ميشم بازم بياييد!

zoobin

سلام شاه پريون.از اين که قدم رنجه فرموده بوديدو وبلاگ اين حقير را به قدوم مبارکتان مزين فرموديد مايه بسی مباهات است.اما خودمونی بگم بی تعارف از اينکه شعر باران رو تو وبلاگتون ديدم يه غم نوستالژيکی به دلم نشت.کاش واقعا شاه پريون بودی(هستی نه؟)و آرزوی منو برآورده می کردی: کاش می دونستم که اون وروجک های نيمکت نشين الان کجا هستند؟

zoobin

راستی هيچي مثل این شعر منو بیاد اونهايي که منتظرشون هستم نمي اندازه ميشه يه روز بشه که صدای پاش ازهمه کوچه ها بياد؟ بابت همه چيز ممنونم

F O X

ــ بی شک قابل ستايش و تحسين بود. باز به کليسای سوخته ام قدم بگذار.

masoud

سلام.ببخشيد که دير سرو کلم پيدا شد.در مورد لينک بگم که اگر لينکدونی خودم رو ميخوای برات ميتونم کدشو بگم يا هر نوع لينکدونی ميخوای به خودم بگو تا برات کدشو ميل کنم

zoobin

قصه گوی شاه پريون ای باران که در لطافت طبعت هيچ خلاف نيست بابت همه چيز ممنونم.ضمناْ لينک روی کامنت های خودت رو عوض کنURLاون تکرار شده و عمل نمی کنه .بدرود